صفحه اصلیارتباط با مادرباره ما
  • کتاب معلم درس محبت تفسیر داستان کربلا
کتاب حاضر، سه مقاله منتشر نشده از حجت‌الاسلام و المسلمین محمدعلی جاودان است که به دلیل ارتباط عمیث مسائل و وحدت شیوه بررسی، در کنار یکدیگر قرار داده شده و در این کتاب چاپ شده است.

اطلاعات کتاب

نام کتاب :

معلم درس محبت تفسیر داستان کربلا

نتایج و تاثیرات, عاشورا, امام حسین

نويسنده ، مولف :

آیت الله محمد علی جاودان

گرداوري ، مترجم :

موسسه ایمان ماندگار

نشر ، ناشر ، انتشارات :

مطیع

تعداد صفحه / قطع و نوع جلد :

195 صفحه / رقعی شومیز

نوبت چاپ و سال چاپ :

دوم 1396

قيمت پشت جلد کتاب ( تومان ) :

10000

موضوع :

نتایج و تاثیرات, عاشورا, امام حسین

شابک :

9786007107676

تگ ها :

خرید اینترنتی کتاب معلم درس محبت, تفسیر داستان کربلا, استاد جاودان,موسسه ایمان ماندگار,  استاد آیت الله جاودان کیست


درباره کتاب

کتاب معلم درس محبت تفسیر داستان کربلا

کتاب حاضر، سه مقاله منتشر نشده از حجت‌الاسلام و المسلمین محمدعلی جاودان است که به دلیل ارتباط عمیث مسائل و وحدت شیوه بررسی، در کنار یکدیگر قرار داده شده و در این کتاب چاپ شده است.

این کتاب بر اساس موضوع اصلی، به دو بخش «چرایی و آثار قیام امام حسین(علیه‌السلام) و «چگونگی دوران امام حضرت سجاد و نحوه‌ی مبارزه‌ی ایشان» تقسیم شده است.

موضوع کتاب حاضر، پاسخ به چند پرسش اساسی درباره‌ی چرایی و نتایج قیام خونین حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام) و چرایی و چگونگی عملکرد امام سجاد(علیه‌السلام) پس از نهضت عاشورا است.

در این اقر نه به سبک مقاتل و سیره‌نگاران، اتفاقات و جزئیات قبل، حین و بعد از عاشورا با دقت و ظرافت بررسی شده و نه تلاشی برای نشان دادن یک سیر کامل تاریخی از ابتدای نهضت حسینی تا پایان دوره امامت حضرت زین‌العابدین ارائه داده، بلکه گزارشی از ابتدای نهضت حسینی تا پایان دوره‌ی امامت حضرت زین‌العابدین ارائه داده، بلکه گزارشی از یک تتبع طاقت‌فرسا در میان آثار و منابع تاریخی متعدد در دوران حکومت امویان، برای رسیدن به یک شناخت و درک عمیق و صحیح از فضای حاکم بر جامعه‌ی اسلامی آن روزگار است.

تعداد قابل توجهی از مطالبی که در این اثر نقل می‌شود، هیچ ارتباط مستقیم و احیانا غیر مستقیمی با قیام امام حسین ندارد، ولی منجر به شناسایی علل و عوامل پنهان و آشکار آن دوران می‌گردد که در فهم چرایی و چگونگی آن رفتارها از ائمه‌ی آن عصر نقش به‌سزایی دارد.

محقق فاضل این اثر، حضرت استاد شیخ محمدعلی جاودان است که سال‌ها شاگردی علامه بزرگوار و محقق متتبع تاریخ، حضرت آیت‌الله سیدمرتضی عسکری، را در کارنامه خود دارد. وی با نگرشی کلان و توضیفی، جو حاکم بر جامعه و تلاش‌های به نتیجه‌ رسیدهی‌ی بنی امیه را استخراج کرده و قیام حسینی را به صورت بی‌طرف و منصفانه داوری کرده است که آیا حرکت امام حسین اولا حرکتی مناسب با شرایط آن زمان بود یا نه؟ ثانیا آیا این حرکت به نتیجه رسید یا شکست خورد؟ و ثالثا سیر حضرت برای احیای اسلام و نجات جامعه‌ی منحط آن روزگار چگونه توسط امام بعدی پیگیری شد و ادامه یافت؟

محتوای کلی این کتاب در 10 عنوان کلی به شرح ذیل منتشر شده است.

1. اشاره به جریان هدایت الهی و بازشناسی معنا و مفهوم ربوبیت خدای متعال؛ همچین برنامه‌ی شیطانی طاغوت‌ها در برابر این جریان الهی با ابزار جهالت و ضلالت

2. برشماری نمونه‌های متعددی از عناصر شیطانی جهالت و ضلالت که در تاریخ مربوط به عصر امویان ثبت وضبط شده است

3. بررسی آثار و نتایج قیام حسینی که شاهدی بر بیداری بعدی امت اسلامی و انفتاح باب رهایی از جهالت و ضلالت

4. اشاره به راهکار مصون‌ساز دین پس از ختم نبوت.

5. بررسی خصوصیات دوران امامت امام سجاد(علیه‌السلام) و مشکلات پیش‌روی آن حضرت

6. شمارش برخی جنایات و افسادهای گسترده‌ی بنی‌امیه در راس حکومت اسلامی و در سراسر جامعه‌ی مسلمین

7. اشاره به برخی مشکلات و موانع احیای دین در بازگشت جامعه به اسلام ناب

8. نقل طرح‌ها و توطئه‌های چندگانه‌ی معاویه در هدم اسلام ناب محمدی با توهین به پیامبر اعظم، تلاش برای تحریف قرآن، ایجاد و ترویج عقاید باطب مذهبی و دشمنی و برخورد کوبنده با اهل‌بیت(علیهم‌السلام) و شیعیان ایشان

9. تجمیع نمونه‌های جزئی و موردی از افساد گسترده‌ی حکومت با فرهنگ‌سازی و ترویج مفاسد اقتصادی،‌شیوع بی‌بندوباری، ترویج زمینه‌های گناه و هوس‌رانی در سطح عمومی و ... برای بی‌ارزش ساختن افراد اجتماع و تسهیل امر استعباد آنان

10. تبیین رووس اقدامات حیات‌بخش امام علی‌بن‌الحسین(علیهما السلام) برای احیای جامعه‌ی منحط و خود فروخته‌ی آن عصر در قالب دعا و تضرع،‌اخبار از غیب، کرامت و بزرگواری در برابر مخالفان و دستگیری از بیچارگان و در راه ماندگان در سخت‌ترین شرایط و در برابر سفاک‌ترین خلفای فاسد اموی و مروانی

زندگیمانه استاد جاودان :

این بنده در یک خانواده ی قدیمی و مذهبی تهرانی پای به عرصه ی وجود نهاده است . یک سند قدیمی در خانه ی ما موجود است، ودر آن  یک دانگ[1] از خانه ی اجدادی ما - که محل تولد من نیز بوده - بعنوان ثلث برای روضه خوانی حضرت اباعبد الله الحسین- علیه الصلوة والسلام- معین شده است. صاحب ثلث پدر بزرگِ مادریِ جد اعلای من، مرحوم شیخ آقا بزرگ مجد الذاکرین می باشد که حاجی خداوردی بیک نام داشته وشکرآبی لقب دارد، ومی دانیم شکرآب از ییلاقات اطراف تهران است.

این خانه ملک حاجی خداوردی بیک بوده و ایشان بعنوان ثلث خودشان یک دانگ آنرا برای حضرت ابا عبدالله قرار داده اند، ونوادگان ایشان که مادر وخاله های جد اعلای من هستند، به محضر شرعی مجتهد مسلم شهر، آیت الله سید عبد الکریم لاهیجی[2]-رضوان الله علیه- رفته و سند در یافت کرده و مهر و امضا گرفته  اند.

پس تا آنجا که می دانیم شش پشت قبل این بنده از طرف مادر،تهرانی بوده اند. البته پدر مرحومه ی والده، در اصل اصفهانی  بوده که به  شهر تهران مهاجرت کرده اند، ودر اینجا ازدواج کرده و به تجارت  مشغول شده اند، و ایشان حاج محمد آقا معصومی (ره) نام داشته است؛ اما مادر والده ، مرضیه خانم نام داشته واز یک خانواده ی تهرانی و بسیار نجیب بوده است. از خانواده ی ایشان یعنی پدر و پدران بزرگ ایشان اطلاعی در دست این بنده نیست.

عموی پدر این بنده شیخ مصطفی مجد الذاکرین ازاهل فضل وقلم بوده و با خطی بسیار خوش چند کتاب از جمله شرح احوال خودش و یک سفر نامه ی کربلا و نسب نامه ای از خود بجای گذاشته است که اینک در دست نوادگان ایشان یا خویشان دورتر است، وهر چه ما مراجعه وپرس جو کرده ایم، نتیجه ای  نداشته و نشانی از آن کتاب ها ندیده ایم.

پدرم تا آنجا که می دانم در تهران درس خوانده بود ، و از اساتید ایشان آیت الله شیخ محمد رضا تنکابنی ، آیت الله شاه آبادی و آیت الله مشکات را می شناسم ، و به جبر زمانه ی رضاخانی ، به دانشگاه الهیات آن زمانه رفته بودند ، و دانشنامه ی فراغت تحصیل ایشان موجود است . دو ورقه ی اجتهاد از آیت الله سید ابو الحسن اصفهانی ، آیت الله شیخ ضیاء الدین عراقی نیز در اسناد ایشان بجای مانده است.

پدربزرگ من آیت الله آقاشیخ مرتضی زاهد شاگردیِ آیات عظام سید عبد الکریم لاهیجی و شیخ فضل الله نوری  کرده بودند ، و در نهایت پرهیز از دنیا و دوری از شهرت و هوی زندگی می کرده اند. از جمله یک دانگ و ربع از خانه ی پدرشان مرحوم مجد به ایشان رسیده بود، نه بر عرض و طول آن چیزی اضافه کرد ، و نه بنّائی و تعمیری در ارث پدری انجام داد، و نه حتی به دیوار اطاق زندگی یا پذیرائی آن، رنگ تازه ای زده بود. رنگ همان رنگ قدیم بود، و دیوار همان دیوار، و در و پنجره همان در و پنجره دوران پدرش.

یکبار فرموده بود: من در جوانی بهمراه پدر در منزل حاج امین الضرب- حاج محمد حسن- که از اعیان و تجار درجه ی اول کشور بود، و روضه ی هفتگی داشت شرکت می کردم، و باید منبر می رفتم؛ اما هر وقت از مجلس حاجی امین الضرب به خانه می آمدم از وضع بسیار ساده  خانه ی خودمان ناراحت می شدم، و آنجا برایم دلگیر کننده بود. از خدای متعال درخواست کردم به این وضع خاتمه بدهد ، و راهی باز کند که بدون دلگیری پدرم، پای من از خانه ی امین الضرب بریده شود. این هفته وقتی قصد داشتم با پدر از خانه امین الضرب بیرون بیایم، او آهسته در گوش من گفت: هفته ی بعد شما به منزل ما نیائید. راحت شدم.

نمی دانم شاید پنج ساله بودم که مرا به یک مکتب خانه گذاشتند. محل مکتب خانه در همان کوچه کوچک منزل خودمان، دست راست در ماقبل آخر، قرار داشت، و معلم مکتب خانه یک خانم مسنی بنام خدیجه خانم بود. آنجا چه می کردند، و اگر عمه جزئی خوانده می شد یا درس دیگری بیاد ندارم. تنها خاطره ای که از این مکتب خانه بیاد دارم، مجمو عه ی بچه های خُردسالی هستند که برروی گلیم یا فرشی  به دور خانم معلم نشسته بودند، و او به دیوار تکیه داده است.

مدتی بعد به کودکستانی در کوچه ی نقیب السادات- که کوچه ای دراز و باریک بود- باز در همان محله ی خودمان حمام گلشن فرستاده شدم. شاید یکسال در آنجا بودم ، و اولین تجربه ی کودکانه ی یک دوستی، با یک هم سن و سال در آن کودکستان برایم پیش آمد که این دوستی هنوز باقی است. دیگر چیزی از آن دوران بیاد ندارم.

طبق معمول آن زمان شش هفت ساله بودم که مرا به مدرسه ای نه چندان دور از منزل فرستادند. این مدرسه که سالها با نام و نشان باقی بود، به «شرف محمدی» مشهور بود، و در خیابان اسماعیل بزاز (مولوی کنونی) مابین چهار راه مولوی و میدان قیام، قرار داشت[3]. مدیر مدرسه که فکر می کنم محمد خان نام داشت مرد متین و مذهبی، چهارشانه و درشت اندام با محاسنی کاملا سفید بود ، و در سالی که ما در کلاس پنجم بودیم در حمام سکته کرد، و به رحمت خدای متعال رسید.

در سال اول یا دوم دبستان بودم که پدر بزرگم ازدنیا رفت. من تا آن روز تجربه ای از یک مرگ نداشتم. عصر روز جمعه بود. من پولی- مثلا ده شاهی- گرفته بودم تا یک خوراکی برای یک بازی کودکانه بخرم. همه چیز عادی و آرام بود. از حیاط اندرونی به حیاط بیرونی آمدم، و از جلوی اتاق پدر بزرگم عبور کردم. ایشان زیر کُرسی نشسته بود. دور کرسی هم پُر بود، و کسانی از دوستان برای دیدن ایشان که چند روزی مریض بود آمده بودند. من که به جلوی در رسیدم، پدر بزرگم پدرم را صدا زد که آقا عبدالحسین بیا سینه ام تنگی می کند، و پدرم را دیدم که از جا برخاسته و به سوی ایشان می رود. از جلوی در عبور کردم. حادثه ای که در حال وقوع بود درست نفهمیده بودم. بیرون رفته و برگشتم، پدر بزرگم را دیدم که بیرون از کرسی آورده شده و پاها رو به قبله است. سرش روی زانوی یکی از دوستان قرار داشت، و او در حال ریختن آب تربت در دهان ایشان بود. باز درست نمی دانستم که چه شده است؟! به اندرون رفتم؛ اما بعد چه شد نمیدانم. مدتی بعد باز به بیرونی آمدم. این بار دراتاق پدر بزرگ که ما بدون هیچ پسوند و پیشوندی به ایشان آقا می گفتیم کرسی جمع شده بود، و ایشان را در وسط اتاق خوابانیده و چادر شب کرسی را بر روی ایشان کشیده بودند. همه چیز تمام شده بود. تلخی آن روز را هنوز در ذائقه احساس می کنم. مدتی بعد ایشان بدست دوستان در همان اندرونی در بین حوض و باغچه بر روی یک تخت، شستشو داده شده و همان شبانه به مسجد جمعه منتقل گردید که صبح گاهان تشییع بشود که البته دو سه روز بعد به کربلا منتقل شده و در یکی از حجرات صحن مطهر حضرت ابوالفضل علیه السلام به خاک رحمت سپرده شد.

یادم می آید ظهرها در حیات مدرسه فرش می انداختند، و نماز جماعت بپا می کردند. یک روز هم من به امامت جماعت منصوب شدم. این جریان مربوط به زمان محمدخان بود، و بعد از ایشان کسی به مدیریت مدرسه آمد که از فرهنگیان جدید بود، با فـُکل و کراوات و ریشِ تراشیده. این أواخر معلم ها هم گاه بوی چپ می دادند. مدرسه شلوغ بود. در کلاسها سی تا چهل نفر حضور داشتند. معمولا هم خانواده هایشان فقیر بودند. البته در آن روزگاران فقر عمومی بود. در چنین شرایطی نه آموزش قوت می گیرد، و نه تربیت ممکن است. خیلی فداکاری و جانفشانی لازم است که بتوان کاری در تربیت و تعلیم انجام داد، و این مشکل هر روز آموزش و پرورش ماست تا خدا چه بخواهد.

در آن دوره من شاگرد دوم بودم ، و شاگرد اول معمولا آقای عباس فلسفی نواده ی آیت الله تنکابنی بود که خیلی درس می خواند. بعدها من شاگرد سوم شدم، و نفر دوم نوجوان آذربایجانی الاصل بود رسول نام که کمی درشت اندام؛ اما شیطان بود. فکر می کنم که این شاگرد سال ششم به مدرسه ی ما آمده بود. روزی مدیر کراواتی جدید به سر کلاس ما آمده و از شاگردان کلاس سوال می کرد: پدر شما چکاره است ؟ ممکن بود بعضی ها خجالت بکشند که شغل پدرشان را بگویند. من هم فکر می کردم که چه باید بگویم؟ یکی از همکلاسی ها قبل از من در سوال از شغل پدر گفت: پدر من مجتهد است، تکلیف من هم روشن شد. معلم ما که قبلا هم به اواشاره کرده بودم ، با خشم زیاد اما پنهان از این عمل مدیر اظهار ناراحتی کرد.

به هر شکل دوره ی دبستان با همه ی رنج