کتاب دیدم که جانم میرود

خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده

کتاب دیدم که جانم میرود
مشخصات کتاب دیدم که جانم میرود
نویسنده
ناشر شهید کاظمی
شابک 9786008200314
تعداد صفحه 264
سایز و مدل رقعی شومیز
وضعیت موجودی موجود
قیمت 135000 تومان
صفحه وب
  • کتاب دیدم که جانم میرود

خرید کتاب دیدم که جانم میرود

خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده

  • 135,000 تومان


این کتاب به زندگینامه، آشنایی، آشنایی با امام، عضویت در حزب الله شرق تهران، حضور در جبهه و آشنایی با رزمندگان دفاع مقدس، عملیات رمضان، وصیت نامه خوانی، تشییع و شهادت و ... به همراه آلبوم تصاویر و اسناد منتشر شده در مطبوعات کشور در هنگام شهادت وی می پردازد.


چه کار باید می کردم، اصلا چه کار می توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می رفت: تنهای تنها. اما من نمی خواستم بروم. اصلا من اهل رفتن نبودم. نه می خواستم خودم بروم نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم. برنامه ها داشتم برای فرداهای دوستی مان. حالا او داشت می رفت. او داشت می شد رفیق نیمه راه. من که ماندم! من که اصلا اهل رفتن نبودم.ماندن مصطفی، برای من خیلی مهم و با ارزش تر بود تا رفتنش. حالا باید او را چه طوری از رفتن منصرف می کردم. بدون شک خودش بود. مگر نه اینکه من نخواستم بروم و نرفتم؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می کردکه نرود، حتما می توانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری می کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود. باید با خواست و تمایل او، نظر خدا را هم برمی گرداندم.

بخشی از کتاب :

اولین وداع سخت    

برگه‌ی اعزام میان انگشتان دستم تاب می‌خورد. آفتاب گرم تیرماه، بی‌محابا بر سر و روی‌مان می‌تابید. علی درحالی که سعی می‌کرد با برگه‌ی اعزام خودش را باد بزند، گفت:   

- این‌جا که هوا این قدر گرمه، حسابش رو بکن جنوب چه خبره، اون‌جا حتما آتیشه.   

جلوی خروجی راهروی پایگاه شهید بهشتی، مقابل شیشه‌ی ماتی که جای ده‌ها تکه چسب روی آن خشک شده بود، چشمانم را به مقوای مچاله شده‌ای دوختم و نوشته‌اش را با صدا برای خودم خواندم: 

«بسمه تعالی  

کلیه‌ی برادران اعزامی روز شنبه ۲۶/۴/۶۱ راس ساعت ۸ صبح در محل اعزام نیروی تهران واقع در خیابان آیت الله طالقانی حضور بهم برسانند.»    

ناخودآگاه نگاهی به برگه‌ی خودم انداختم تا از تاریخ آن مطمئن شوم... .

... داخل صحن مسجد، علی مشاعی مثل همیشه ساکت و آرام درحالی که با مُهر گرد سیاه‌شده بازی می‌کرد، به شوفاژ تکیه داده بود و حرف‌های بقیه را گوش می‌کرد. البته ظاهرا گوش می‌کرد، چون حواسش شش دانگ جای دیگری بود. با آرنج به پهلویش زدم و گفتم:

- تو از کجا می‌دونستی عملیات میشه؟ [نویسنده در فصل قبل اشاره می‌کند که علی مشاعی یک بار به شوخی به دوستانش می‌گوید که عملیات نزدیک است و خودتان را آماده کنید.]   

بچه‌های مسجد، آن‌هایی که خیلی اهل نماز و مناجات بودند و شاید فکر می‌کردند اگر به جبهه بروند، عراق از هوا می‌آید و تهران و مسجد را می‌گیرد و آن‌هایی دیگر جایی برای نماز نخواندن داشت! با چشم غره‌ای بهم فهماندند که: هیس‌س‌س‌س، ما داریم کلاس قرآن برگزار می‌کنیم. 

... شب، بعد از نماز مغرب و عشا، با مصطفی کاظم‌زاده از مسجد خارج شدیم. نسیم خنکی می‌وزید. سعی کردم به چشمان او نگاه نکنم. خیلی گرفته بود. آن‍‌قدر پَکر بود که ترسیدم اسمی از جبهه ببرم. عصبانیتش را ظاهر نمی‌کرد، ولی می‌دانستم از درون می‌سوزد. سعی کرد به بهانه‌ی نگاه به ماه، سرش را بالا بگیرد؛ شاید قصدش این بود تا از جاری شدن اشکش جلوگیری کند. نگاهی زیرچشمی بهش انداختم، بریده بریده و با بغض گفت:

- ولی حمید... درستش نیست، مگه خودت نگفتی صبر می‌کنی با هم بریم؟

هیچ توجیهی نداشتم. راست می‌گفت، اما من که نمی‌توانستم صبر کنم تا اواخر شهریور که امتحانات تجدیدی او تمام شود. وقتی سرکوچه‌شان می‌خواستم از او جدا شوم، به دنبالم آمد. با هم تا دم خانه‌ی ما رفتیم. در را که بستم، لحظه‌ای به دیوار تکیه دادم. می‌دانستم چه می‌کشد.  

... فردا صبح جلوی لانه‌ی جاسوسی [واقع در خیابان طالقانی تهران] غوغا بود. با بچه‌ها خداحافظی کردم. مصطفی حالش گرفته بود. دردِ ماندن را آنجا فهمیدم. به دنبال شوخی‌ای ذهنم را کاویدم تا بلکه با خوشی از هم جدا شویم. ناگهان از دهانم پرید:

- آقا مصطفی... با اجازتون این دفعه دیگه شهید می‌شم.  

آمدم ابرو را درست کنم، چشم را هم کور کردم! مصطفی گفت:    

- حمید... توی چشمای من نگا کن... 

زل زدم توی چشمانش. اشک محاصره‌شان کرده بود. لبخند تلخی زد که همه‌ی چهره‌اش با او همراه شد و گفت:

- حالا که داری می‌ری، ولی بهت بگم... تو صبح جمع می‌آیی تهران.   

با تعجب گفتم: مگه مخم تاب داره؟ امروز تازه شنبه است، اون وقت تو می‌گی جمعه میام تهران؟  

نگاهش را در چشمان من زل زد و گفت: حمید جون، تو رو خدا هرطوری شده باید پونزدهم شهریور که دیگه امتحانای من تموم میشه، بیایی تا با هم بریم جبهه.    

با تعجب گفتم: ببین حضرت آقا، من الان که برم، حداقل تا سه ماه دیگه برنمی‌گردم. تازه اگه شهید نشم. اون‌وقت چه‌جوری پونزدهم شهریور بیام و تورو با خودم ببرم جبهه؟

برخلاف دقایق پیش که ملتمسانه گفت زود برگردم، قاطعانه گفت: 

- تو جمعه برمی‌گردی تهران، صبر کن می‌بینیم. 

وقتی سعی کردم بخندم و با ادا و اطوار گفتم:

- خواب دیدی خیر باشه.  

چیزی نگفت و تنها به روبوسی اکتفا کرد.

کتاب پس از شرح ماجرای رسیدن حمید به جبهه و ماجراهای ورودش به گردان رزمی شرح حضور او و چند نفر از دوستان را در خط مقدم می‌دهد.] به دستور فرمانده گردان، نیروها به ستون کنار خاکریز نشستند تا فرمان حرکت بدهند. کم‌کم گردان‌های دیگر هم وارد خط شدند. در آن میان چشمم افتاد به محسن با آن جثه‌ی کوچکش. تا ما را دید، چشمانش از تعجب گرد شد. معلوم بود اصلاً توقع نداشت ما را در خط ببیند.    

گفت: شما این‌جا چی کار می‌کنید؟    

گفتم: مشدی فکر کردی الکیه؟ ما از شما زودتر اومدیم خط.    

ساعت نزدیک یازده شب بود که ستون ما از جا برخاست و به قسمتی از خاکریز نزدیکی شد تا از آن بگذرد. دشمن از سه طرف راست و چپ و روبرو، با ضدهوایی‌های چهار لول شیلیکا و تیربار دوشکا، ستونی را که از خاکریز می‌گذشت و وارد دشت می‌شد، زیرآتش گرفته بود.   

ناگهان سرمایی وجودم را به لرزه واداشت. نمی‌دانم چرا در موقع اضطراب و هراس، احساس می‌کردم دستشویی دارم! خیلی سعی کردم بر این احساس غلبه کنم که فکر می‌کردم از ترس باشد. ولی دست‌شویی بدجوری فشار می‌آورد. با خودم گفتم: اگه بخوام برم خودم رو تخلیه کنم، همه میگن از ترس... گرفته.   

هرکاری کردم نشد خودم را نگه دارم. گفتم: به‌دَرک. هرچی می‌خوان بگن. از این بهتره که وسط عملیات خودم را خیس کنم. 

به کنار خاکریز که رفتم، متوجه شدم امثال من کم نیستند. بیشتر بچه‌ها نشسته بودند و قضای حاجت می‌کردند!

به داخل ستون که برگشتم، وحشت یک‌باره بر دلم چنگ انداخت. سعی کردم به بالای خاکریز فکر نکنم.

فرماندهان گردان و گروهان در کنار قسمت کوتاه‌شده‌ی خاکریز نشسته بودند و تا مقداری آتش دشمن سبک می‌شد، نیروها را به آن طرف عبور می‌دادند. به نزدیکی‌شان که رسیدم، ضربان قلبم تندتر شد. گلوله‌ها با وز‌ وزی تند، خاک را به هوا می‌پراکندند.

به بریدگی خاکریز زل زده بودم که ناگهان دستی به پشتم خورد. فرمانده گردان بود؛ داد زد:

- برو... 

چه‌قدر این کلمه‌ی کوتاه عملش سخت بود. ظاهراً حجم آتش سبک‌تر شده بود. «یا علی» گفتم، خودم را از خاکریز بالا کشیدم و به جلو پرت کردم. تا به پایین برسم، با همه‌ی تجهیزات آویزان، چند معلق خوردم و شروع کردم به دویدن دنبال نفر جلویی. گلوله‌ها وز وزکنان مثل تگرگ آتش در اطراف‌مان به زمین می‌خوردند.

هنوز چند قدم ندویده بودم که متوجه رگبار سرخ تیربار گیرینوفی شدم که به‌طور افقی به سویم شلیک کرد. گلوله‌های رسام را دیدم که از سمت راست به طرفم می‌آمدند. یکی از آن‌ها از من عبور کرد، اما ناگهان دردی در پایم احساس کردم و با ضربه‌ی سختی به پهلو افتادم. لحظه‌ی اول گیج ماندم که چی شد. سعی کردم بلند شوم. دردِ کم همراه با سوزشی را احساس کردم. فکر کردم پایم پیچ خورده است کشان کشان خودم را پشت کپه‌ی خاکی کشاندم که از حرکت بلدوزر ایجاد شده بود. پناه گرفتم. مات و مبهوت سعی کردم سرم را پشت کپه‌ی خاک پنهان کنم. حاجی مهیاری [پیرمردی شوخ طبع که از همرزمان آن عملیات بود] دوان‌دوان به کنارم رسید. با خنده نگاهی انداخت و گفت: 

- چی شده بوم غلتون؟ نیومده افتادی؟ خدا کنه پات قطه شه تا من باهات خیابونای تهرونو آسفالت کنم.

خنده‌ام گرفت. اول خواست مرا ببرد عقب که قبول نکردم. بعد خندید و گفت:

- حالا خودت برو عقب. من که گفته بودم. 

حاجی که رفت، برای دقایقی تنها شدم. بچه‌های محل‌مان رسیدند. رضا که آمد، گفتم:    

- برو داش رضا، ما که همین اول کاری زرتمون قمصور شد. 

پنج، شش نفر با دو برانکارد بالای سرم آمدند. از هول و هراس‌شان معلوم بود بدجوری ترسیده‌اند. جرو بحث بین‌شان بالا گرفته بود که کدام‌شان من را ببرند عقب. عصبانی شدم و هرچه فریاد زدم: «شما برین جلو، من خودم می‌رم عقب...» قبول نکردند. دست بردم، اسلحه را برداشتم و گفتم:

- به خدا قسم اگه نرین جلو، با تیر می‌زنم‌تون... من حالم خوبه. خودم می‌رم عقب.

آن‌ها که رفتند، باز تنها شدم... .

مولف: حمید داود آبادی

ناشر: انتشارات شهید کاظمی

سایز و مدل: رقعی شومیز

تعداد صفحه: 264

شابک: 9786008200314

نظر بدهید

لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا نظر بدهید

محصولات مرتبط

کتاب یادت باشد

کتاب یادت باشد

شهید کاظمی

225,000 تومان 250,000 تومان

کتاب علی بیخیال زندگی نامه شهید علی حیدری

کتاب علی بیخیال زندگی نامه شهید علی حیدری

شهید ابراهیم هادی

72,000 تومان 80,000 تومان

کتاب سلام بر ابراهیم

کتاب سلام بر ابراهیم

شهید ابراهیم هادی

108,000 تومان 120,000 تومان

کتاب سلام بر ابراهیم 2

کتاب سلام بر ابراهیم 2

شهید ابراهیم هادی

108,000 تومان 120,000 تومان

کتاب هفتادو دومین غواص(خاطرات جانباز کریم مطهری فرمانده گردان غواصی جعفر طیار لشکر انصار الحسین)

کتاب هفتادو دومین غواص(خاطرات جانباز کریم مطهری فرمانده گردان غواصی جعفر طیار لشکر انصار الحسین)

شهید کاظمی

200,000 تومان

کتاب خط مقدم

کتاب خط مقدم

شهید کاظمی

350,000 تومان

کتاب کاش برگردی شهید مدافع حرم زکریا شیری

کتاب کاش برگردی شهید مدافع حرم زکریا شیری

شهید کاظمی

230,000 تومان

کتاب دخترها بابایی اند

کتاب دخترها بابایی اند

شهید کاظمی

189,000 تومان 210,000 تومان

کتاب خداحافظ سالار

کتاب خداحافظ سالار

27 بعثت

310,000 تومان

کتاب سربلند

کتاب سربلند

شهید کاظمی

216,000 تومان 240,000 تومان

کتاب ملا صالح

کتاب ملا صالح

شهید کاظمی

75,000 تومان

کتاب فرمانده در سایه مروری بر زندگی و شهادت حاج عماد مغنیه

کتاب فرمانده در سایه مروری بر زندگی و شهادت حاج عماد مغنیه

شهید کاظمی

120,000 تومان

کتاب در کمین گل سرخ

کتاب در کمین گل سرخ

سوره مهر

670,500 تومان 745,000 تومان

کتاب قهرمانان انقلاب 16 به سختی پولاد به نرمی لبخند روایتی داستانی از زندگی شهید سید اسدالله لاجوردی

کتاب قهرمانان انقلاب 16 به سختی پولاد به نرمی لبخند روایتی داستانی از زندگی شهید سید اسدالله لاجوردی

سوره مهر

10,000 تومان

کتاب من زنده ام

کتاب من زنده ام

بروج

280,000 تومان 350,000 تومان

برچسب ها: کتاب دیدم که جانم میرود, خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده, حمید داود آبادی, شهید کاظمی, خرید اینترنتی کتاب دیدم که جانم میرود, حمید داود آبادی, انتشارات شهید کاظمی, کتاب دیدم که جانم میرود, شهید کاظمی, خلاصه کتاب دیدم که جانم میرود, دیدم که جانم میرود